بدنش ٬همچون ساقه سوسن در نسیم بامدادی می لرزید . نوری که بر دل داشت ٬از چشمانش می تراوید. شرم با زبانش می جنگید ٬تا بر آن سلطه یابد. گفت : هر دوی ما در دست قدرتی پنهان هستیم قدرتی عادل ومهربان . بگذار آن قدرت با ما همان کند که مشیت اوست .
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 17:36 توسط پری کوچک
|
مطالب پيشين
همینه دیگه زده به سرم
با توام عشق
تولدت مبارک
پیدا کردن عشق
آغاز با زمستون
عشق در پناه او
تبریک به عزیترینم