ای عشق که دستان خداییت
بر خواهش های من لگام زده و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار وافتخار بالا برده
مگذار توان و استقامتم
از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد
که خویشتن ناتوانم را وسوسه می کند
بگذار گرسنه بمانم
بگذار از تشنگی بسوزم
بگذار بمیرم و هلاک شوم
پیش از آن که دستی بر آورم
و از پیاله ایی بنوشم که تو آن را پر نکرده ای
یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نساخته ای.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:13 توسط
پری کوچک
|
۳۰ بهمن یه فرشته کوچولو ٬ از اون بالا اومد نزدیک زمین شد . یه نفر از این پایین اونو دید و عاشقش شد . به خدا التماس کرد
که اون فرشته رو بهش بده . و خدا حرفشو گوش کرد و فرشترو داد به اون یه نفر . حالا چندین سال از این موضوع میگذره و اون فرشته بزرگ شده . ولی عشقه اون یه نفر به فرشته کم که نشده ٬ تا آسمونا رفته و همه فرشته ها به اون یه فرشته حسودیشون می شه . اون یه نفر منم که خدا توی مهربونو بهم داده. دستش درد نکنه .
۳۰ بهمن هر سال زمین به خودش می باله.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 18:32 توسط
پری کوچک
|
او پرنیان نوازش بال هایی ظریف را احساس کرد که گرد قلب فروزانش پر پر زنان می چرخیدند ٬ و عشقی بزرگ قلب او را تسخیر کرد ... عشقی که قدرتش ذهن آدمی را از دنیای کمیت و اندازه جدا می کند...عشقی که زبان به سخن میگشاید ٬ هنگامی که زبان زندگی فرو می ماند ... عشقی که همچون شعله کبود فانوس دریایی ٬ راه را نشان می دهد و با نوری که به چشم دیده نمی شود هدایت می کند .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 18:20 توسط
پری کوچک
|
زمستونو دوست دارم چون روزهای با توبودن رو برام تکرار میکنه . سرمای زمستون و گرمای عشقمون تضاد قشنگیه . گلم سالروز یکی شدنمون مبارکت باشه . 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 17:43 توسط
پری کوچک
|
بدنش ٬همچون ساقه سوسن در نسیم بامدادی می لرزید . نوری که بر دل داشت ٬از چشمانش می تراوید. شرم با زبانش می جنگید ٬تا بر آن سلطه یابد. گفت : هر دوی ما در دست قدرتی پنهان هستیم قدرتی عادل ومهربان . بگذار آن قدرت با ما همان کند که مشیت اوست .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 17:36 توسط
پری کوچک
|